|
amir_ferrari
golden photo
Guestbook Messages (3)
![]() |
satira_ahora said on 29/06/09 7:22 AM |
eEeEeEeEeEeEeeeeeeeee!!!!!!!!!pas ferariiiiii.......????inja 2nbale axe ferari migahstam,hame chiz didam,joz ferari |
![]() |
raha_purple said on 29/06/09 11:36 PM |
hi jojo... |
![]() |
raha_purple said on 01/07/09 4:41 AM |
AM اهل کاشانم روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی. مادری دارم، بهتر از برگ درخت، دوستانی، بهتر از آب روان، و خدایی که در این نزدیکی است، لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند.... من مسلمانم ، قبله ام یک گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور ، دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست... اهل کاشانم. پیشه ام نقاشی است. گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما، تا به آواز شقایق که در آن زندانی است، دل تنهایتان تازه شود. چه خیالی! چه خیالی! .... می دانم! پرده ام بی جان است. خوب می دانم ! حوض نقاشی من بی ماهی است.... چیزها دیدم در روی زمین: کودکی دیدم ، ماه را بو می کرد. قفسی بی در دیدم که در آن ، روشنی پر پر می زد. نردبانی که از آن ، عشق می رفت به باغ ملکوت. من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید. ظهر در سفره آنان نان بود، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، کاسه داغ محبت بود. من گدایی دیدم ، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست، و سپوری که یک پوسته خربزه می برد نماز ... من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن. من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین. رایگان می بخشد ، نارون شاخه خود را به کلاغ. هر کجا برگی هست شور من می شکفد... مثل بال حشره وزن سحر را می دانم. مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن. مثل زنبیل پر از میوه ، تب تند رسیدم دارم ... مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم ، به کشش های بلند ابدی ... من به سیبی خوشنودم، و به بوییدن یک بوته بابونه. من به یک آیینه ، یک بستگی پاک ، قناعت دارم ... من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ، رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را. خوب می دانم ریواس کجا می روید، سار ، کی می آید ، کبک کی می خواند ، باز کی می میرد ... من نمی دانم ، که چرا می گویند، اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست، و چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست. واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد. چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت. فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید. عشق را ، زیر باران باید جست... زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت. زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است... رخت ها را بکنیم. آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را. گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم. لب دریا برویم، تور در آب بیاندازیم ، و بگیریم طراوت را از آب. ریگی از روی زمین برداریم ، وزن بودن را احساس کنیم. پرد را برداریم: بگذاریم که احساس هوایی بخورد. بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند. بگذاریم غریزه پی بازی برود. کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. بگذاریم که تنهایی آواز بخواند. چیز بنویسد. به خیابان برود. ساده باشیم. ساده باشیم چه در باجه یک بانک ، چه در زیر درخت. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید اینست ، که در " افسون" گل سرخ شناور باشیم، پشت دانایی اردو بزنیم، دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم. صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم ، هیجان را پرواز دهیم، روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره ، گل نم بزنیم، آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی" ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم ، بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم ، نام را باز ستانیم از ابر ، از چنار ، از پشه ، از تابستان ، روی پای تر باران به بلندی محبت برویم در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم. کار ما شاید این است ، که میان گل نیلوفر و قرن ، پی آواز حقیقت بدویم. |
Sorry - only MyDailyFlog members can leave guestbook messages.
Log in to your account or join MyDailyFlog now - it's free!
amir_ferrari's Friends


















